راوی  می گوید:خبر به گوش مسلم رسید و او با یارانش به جنگ با عبیدالله رفت و عبیدالله در قصر خودش پناه گرفت و سربازانش با سربازان مسلم جنگ کردند.سربازان عبیدالله که با او در قصر بودند سربازان مسلم را می ترساندند و خبر رسیدن لشکر شام را می دادند.جنگ به همین ترتیب ادامه داشت تا اینکه شب فرارسید.

یاران مسلم در حالی که به یکدیگر می گفتند: چرا به این فتنه دامن بزنیم، شایسته است که در خانه بنشینیم و اینها را به حال خویش رها سازیم تا وقتی که خدا میانشان صلح برقرارکند، از او جدا شدند.لذا غیر از ده نفر پیش او نماندند و مسلم وارد مسجد کوفه شد تا نماز مغرب را بخواند اما آن ده نفر نیز رفتند.

دستگیری مسلم

زنی به نام "طوعه " مسلم را به خانه خود پناه داد،هنگامی که به خانه آن زن رسیدند و مسلم صدای سم اسبان را شنید، زره پوشید و سوار اسبش شد و با یاران عبیدالله به جنگ پرداخت.هنگامی که مسلم عده ای از آنها را کشت، محمد بن اشعث فریاد زد: مسلم تو در امان هستی. مسلم جواب داد: چه اطمینانی به امان توطئه گران و فاسدان هست؟ و شروع به جنگ با آنها کرد.

به اوگفتند: هیچ کس به تو نیرنگ نمی زند ولی مسلم به آنها توجه نکرد و آنها زیادتر شدند و زخم های مسلم بیشتر شد تا آنکه مردی او را از پشت زد و به زمین افتاد و اسیر گشت.

 

 

لهوف(مقتل الحسین علیه السلام)، ترجمه سیدبن طاووس،ناشر:ارمغان گیلار،چ:آسمان،ص:54.56



تاريخ : ۱۳٩٤/٧/٢٤ | ۱:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()
  • قالب بلاگ اسکای | اس ام اس دون