شب از نیمه گذشته بود، در صحن مقدس امیرمؤمنان (علیه السلام) قدم میزد، فضایی بسیار ملکوتی و روحانی بود،روح وفکر انسان طراوت پیدا می کرد.فرصت بسیار خوبی برای فکر کردن روی مسائل حل نشده اش پیدا کرده بود.

در همین حال ناگهان شخصی رادید که درتاریکی به سوی حرم حرکت می کرد.پیش خودش می گفت:" در های حرم که قفل است او کجا میرود؟"

با کنجکاوی تمام، اورا تعقیب کرد.شخص همین که به درهای رواق رسید، یکی پس از دیگری باز شد و او با نهایت تواضع و ادب  داخل حرم شدو مقابل ضریح امام ایستاد.گویی باکسی صحبت می کرد.

هنوز از گفتگویشان چیزی نگذشته بود که ناشناس از حرم بیرون امد و کوچه پس کوجه ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت، اوهم سراسیمه وپر اضطراب ناشناس را تعقیب می کرد.

تا اینکه از نجف خارج شد وراه کوفه را در پیش گرفت. همین که به مسجد کوفه رسید، به طرف محراب زکریا همان شهادتگاه امیرمؤمنان (علیه السلام) رفت، آنجا ایستاد و باکمال ادب با کسی مشغول صحبت کردن شد.

زمان زیادی گذشت بالآخره سخنانشان تمام شد وناشناس از مسجد خارج شد و به سوی نجف برگشت. طلوع فجر نزدیک میشد او همچنان دنبال ناشناس بود که ناگهان در نزدیکی دروازه نجف شروع به عطسه زدن کرد. به حدی که نتوانست جلوی خودش را بگیرد.

همین که ناشناس سرش رابرگرداند او باتعجب نگاه کرد و گفت:" استاد شما هستید! مقدس اردبیلی! "

شیخ تبسم کردو گفت:" میر علام تفرشی!  توکجا اینجا کجا...؟"

-استاد باید مرا ببخشید از همان لحظه ی ورود به حرم امیر مؤمنان (علیه السلام)  تا این ساعت به همراه شما هستم، اگر امکان دارد بفرمایید در حرم امیر و محراب مسجد کوفه با چه کسی صحبت می کردید؟!

-" حال همه چیز را دیدی، واقعیت را برایت می گویم ولی باید قول بدهی تا من زنده هستم آن را برای احدی تعریف نکنی."

-" قول میدهم"

-" بعضی از اوقات که حل مسائل بر من مشکل می شود و از جواب آن ها عاجز می گردم، به خدمت امیرمؤمنان (علیه السلام) شرفیاب می شوم،جواب آن ها رامی گیرم. اما دیشب که خدمت امیرمؤمنان (علیهالسلام) شرفیاب شدم تا سؤالاتم رابپرسم، امام فرمودند:" فرزندم مهدی در مسجد کوفه است،او امام زمان توست، برو ومسائلت را از او سؤال کن."پس به کوفه رفتم و درمحراب مسجد به خدمت آقا امام زمان (عج) رسیدم و آن حضرت به تمام سؤالاتم پاسخ داد."

قطره های اشک از چشمان میر علام سرازیر شد وزیر لبش می گفت:" خوشا به سعادتت، استاد."

 

                                                           نجم اثاقب: ص، 588



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱۳ | ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()
  • قالب بلاگ اسکای | اس ام اس دون